تبليغاتX
بازخواست

بازخواست

یا رب! ... مباد که گدا معتبر شود

یکی از همین روزها


صدای زنگ تلفن همراهم را می شنوم، گوشی را نگاه می‌کنم... « سپیده » است:

     - سلام، سینا جان ... وقتی رسیدی، زنگ بزن بیام دم در ...   
     - همین الان رسیدم، وارد سالن شدم.
     - باشه، الان میام.

      چند قدم بیشتر برنداشته ام که با آن جثه نقلی، در میانه سالن پدیدار می شود. با آن لباس ویژه جشن فارغ التحصیلی، کوچکتر از همیشه به نظر می رسد. با لبخند همیشگی که به هنگام سلام کردن از او سراغ دارم، از من استقبال می کند. سلام می کنیم و دست می دهیم.... چند قدم آنطرف تر، با « زویا » - خواهر روشنک - آشنا می شوم. سپیده به سمت سالن اجتماعات راهنمایی ام می کند و در حالی که تلاوت قرآن آغاز شده، در صندلی کناری « امین » جای می گیرم.

      فضای سالن جذبم نمی کند. نه آرایش صحنه، نه نور و نه صدا، چنگی به دل نمی زند. مجری جشن، از گویندگان سیماست... کلام او هم چیزی بیش از کلیشه های همیشگی نیست.... اندکی بعد رئیس دانشکده حقوق به روی صحنه می رود و عقده گشایی هایی می کند، نا شنیدنی ! .... خانم نسبتا" جوانی به روی یکی از صندلی های رزرو (!) شده ما جلوس می کند. با احترام به او یادآور می شوم که این سه صندلی برای سه میهمانی است که در راه هستند. با بی اعتنائی می گوید: « فعلا" که من نشستم ! » .... با او بحث نمی کنم... می گذرم... دقایقی بعد می پرسد: « صندلی جلویی شما که خالیه، جای کسی نیست ؟»... پس از انجام کشفیات لازم توسط من، به صندلی جلو منتقل می شود.... حالا دیگر این دغدغه کوچک را هم ندارم که ذهنم سر گرم آن باشد... پیر مردی به نام «دکتر نوین» از نهضت «حرافیون» بر روی صحنه است...

      حوصله ام سر رفته... به انبوه حاضران نگاه می کنم. پسر بچه ای که در چند ردیف جلوتر از ما نشسته، با نگاهش به من می فهماند که دردمان یکی است !... نگاهش را با لبخندی و چشمکی پاسخ می دهم و لبخند او مرا راضی می کند از انتشار اندک حوصله ای که هنوز برایم مانده... مادر و خواهر سپیده به همراه زویا به جمعمان اضافه می شوند. باز هم دقایقی را «باری به هر جهت» می گذرانم..... سپیده از مقابلم می گذرد. با اشاره ای، واژه «عکس» را به او یادآوری می کنم. می بیند و بی توجه عبور می کند. از نگاهش حس می کنم که کمی برافروخته است. حدسی به ذهنم خطور می کند، اما اعتنایی نمی کنم و باز هم می گذرم.... امین سر صحبت را باز می کند و از دل مشغولی های این روزهایش برایم می گوید. از شرکت، از کار، از هند، از Java ، .... و از سختی ها... کم و بیش می فهممش و همچون همیشه در تلاش برای سبک کردنم. خصلتی که مادرم را به خاطرم می آورد. ندای اجرای موسیقی سنتی، ما را به خود می آورد....
...
     ساعت به 5.5 عصر نزدیک شده. نوبت به اهدای لوح فارغ التحصیلان دوره های کارشناسی ارشد می رسد... جمع هفت نفره ما جنب و جوشی گرفته... دوربین ها آماده شلیک اند و دستها آماده تقدیر و تحسین شان. انتظارمان کمی طولانی می شود... اما سر انجام نوبت ماست. نام «ماریه» را که می شنویم، در سمت راست من غوغایی می شود و با شنیدن نام «سپیده» ، در سمت چپ هم صدای دستهایی را می شنوی که انعکاس صدای قلبهای تپنده ای است. شاید من تنها عضو این جماعت هستم که در آن لحظه برای هر دو خوشحالم. نگاهی به روی صحنه می کنم.... ماریه و سپیده در سمت راست سن ایستاده اند و آماده دریافت لوحشان. سپیده کاملا" مراقب رفتارش است و ماریه، سرخوش و شادمان !

      لوحشان را که می گیرند، به پائین صحنه حرکت می کنند و به سمت مان می آیند. ماریه لبخند شوق دارد و با تمام توان گام برمی دارد؛ تمایلی برای آمدن؟... در چهره سپیده نمی بینم. ماریه از راه می رسد ... پدرش او را در آغوش می کشد و می بوسد... حالا نوبت مادر است. در برابر چشمان دخترش و به احترام او ایستاده و در مقابل دیدگان انبوه جمعیت، به تنهایی و با نهایت افتخار برایش دست می زند، در آغوش می گیرد و می بوسدش. نگاهم را از آنها بر می دارم و به سوی سپیده می برم. لبخندی اقتصادی (!) بر چهره آرامش نقش بسته و لوح بر دست، به دوربین مادر و خواهرش نگاه می کند. لحظه ای متوجه من می شود و به من نگاه می کند... دیگر لبخندش کامل است. برایش بی نهایت خوشحالم؛ چرا که این روز بیاد ماندنی را در کنار کسانی جشن می گیرد که دوستشان دارد. واقعه ای که شاید من - چند سال بعد - در حسرت آن بسوزم.

...

      حالا دیگر آن هیجانات پایان یافته و آن احساسات غلیظ فروکش کرده... سالن جشن را ترک کرده ایم، عکس های یادگاری مان را گرفته ایم، با خوردنی ها و نوشیدنی ها از خود پذیرایی کرده ایم و اندکی از راه خانه را نیز پیموده ایم. در ایستگاه متروی «امام حسین» از پله ها پائین می رویم. کیف دستی زرد رنگ را به سپیده می دهم و با همان سبک جدی و محکم، خداحافظی می کنیم.... قطار شهری حرکت می کند و من در بازتاب نور شیشه های نه چندان پاکیزه اش، چهره پسر جوان و اتو کشیده ای را می بینم که انگیزه ای برای بازگشت به «چهاردیواری چندصد میلیونی» اش ندارد. به خانواده هایی که ساعتی پیش در جمعشان بوده ام فکر می کنم... دلم می گیرد... بی شک.

     متروی امام خمینی - میرداماد... شلوغی قطار متعجبم نمی کند. کنار درب کوچکی که حائل میان واگن بانوان و آقایان است، می ایستم. در کنارم، مرد جوانی ایستاده که پسر خرد سالش را در آغوش دارد. کودک با دست به مادر اشاره می کند و از پدر می خواهد که پیش او بروند:

      -  پسرم !  اونجا مال خانمهاست ! ... ما نمی تونیم بریم اونور !

   پسرک با دست کوچکش درب کوچک را اندکی کنار می زند...

      - ببین بابا ! می تونیم بریم... در بازه !

      پدر پاسخ رد به پسر می دهد و کودک با چشمانی بهت زده از طرح سوال «چرا نمی شود ؟»، به من نگاه می کند و لبهای کوچک و  کودکانه اش را، غنچه می کند.... کمی آنطرف تر، دختر و پسری که به زحمت 20 سال دارند، در گوشه ای به طرز عاشقانه ای ایستاده اند و چنان مبهوت هم اند که هرگز نگاه سنگین حاضران، بیدارشان نمی کند...

      به ایستگاه آخر می رسیم. همه مسافران به سرعت پیاده می شوند و سیل جمعیت به سمت دربهای خروجی جاری می شود. در این میان، شاید تنها من هستم که آهسته گام بر می دارم و به روزهایی فکر می کنم که باید گامهایم را محکمتر و با انگیزه تر بردارم. روزهایی که کسی در مقصد، انتظارم را می کشد.
     
+ نوشته شده در  یکشنبه 18 اسفند1387ساعت 3:50 بعد از ظهر  توسط  انیس   | 

سکوت


        هوا دیگه کاملا تاریک شده بود. امین، محسن، مهدی، مسعود و  رضا پشت کامپیوتر مشغول کلکل سر  بازی Fifa 2002 بودند و من و مهران هم توی آشپزخونه سرگرم شستن ظرفها. توی اون لحظه خاص، احساس کردم که شب به همون آرومی که شروع شده، تموم نخواهد شد. حسم چندان هم بیراهه نرفته بود...

 زییییینگ..... زیییییینگ....

 - الو بفرمائید... سلام ، چطوری ؟ چه خبر ؟... چیه ؟ چی شده ؟ چرا اونجا اینقدر سر و صدا زیاده ؟.... بگو ببینم اونجا چه خبره ؟  کیه داره گریه می کنه ؟ ....

    نیم ساعت بعد، نازنین، مریم، مهتاب، پریسا و سارا توی پیاده روی جلوی خونه ایستاده بودند و ما هم درگیر گرفتن چند تا تاکسی که ما رو برای بار دوم در یک شب به حرم برسونند. هنوز یک ساعت هم نبود که از حرم برگشته بودیم؛ ولی بیقراری و بی تابی به مریم امان نمی داد. پسر دائی اش (روزبه) به شدت بیمار بود و پزشک ها ازش قطع امید کرده بودند. خلاصه به هر بدبختی که بود یه مینی بوس  دست و پا کردیم و پر شدیم توش.

   توی راه حرم - که البته کم هم نبود - صدای ناله و فغان مریم توی آغوش پریسا بر دیگر صداها غالب بود. عین ابر بهار اشک می ریخت و ضجه می زد. ناله هاش لحظه به لحظه دردناک تر می شد و من رو که گوشه ای روی یه تک صندلی کز کرده بودم و چشم به خیابان های آذین بندی شده مشهد دوخته بودم، بیشتر و بیشتر عذاب می داد. صدای پچ پچ های محسن و مهدی و خنده های زیر زیرکی شون خونم رو به جوش می آورد؛ ولی نمی تونستم چیزی بگم. چون اولین پاسخ به من، برچسب خاطر خواهی مریم می بود.

      به هر ترتیب، دقایقی بعد به حرم رسیدیم، وارد و پس از تعیین ساعت بازگشت - به اقتضای فضای موجود - به دو دسته ذکور و اناث تقسیم شدیم. وارد قسمت مردان شدیم و هر کدوم به گوشه ای پناه بردیم. زیارت، قرائت قرآن، نماز و راز و نیاز رو به جا آوردیم. ولی فریادهای سوزناک مریم در تمام اون مدت توی گوشم صدا می کرد. سرانجام زمان بازگشتمون رسید و سر قرارمون رفتیم. دخترها اومده بودند و مریم همچنان فغان و فریادش رو ادامه می داد و لحظه ای آروم نمی گرفت. متوجه غیبت محسن و مهدی شدم و از امین پرسیدم؛ گفت که رفتن سمت سرویس بهداشتی...

   گوشه ای تنها نشستم، خودکار و برگ کاغذی رو که موقع حرکت از خونه توی جیبم گذاشته بودم بیرون کشیدم،  و نوشتم:

«   ... و اینک سکوت است، همان که می خواستم، سکوتی از فرط فریاد، فریادی که خاموش نمی شود، فرو نمی نشیند و در قبالش ناتوانم.  نمی توانم..... نمی توانم که معنایش کنم، بر بالش پر بگشایم و سکوتی را که آرزویش را داشتم به چشم جان ببینم. آیا می رسد روزی که این آرزوی تلخ پر معنای من به طعم شیرین و لفظ مذاح بر ذهن کوته بین این کوته دلان تزریق شود و من حتی برای یک اندک زمان لذت بلند نگری را در چشمان پر طعنه این نامردمان به بزم بنشینم ؟
    نمی دانم که این آرزو به چه می انجامد، ولی اگر دفترچه لغات من به بار بنشیند، شاید بتوانم سکوت را آنچنان که دوستش دارم، معنا کنم. سکوت من یعنی اوج فریاد؛

                                                                                 وای که وجودم لبریز از سکوت است،
                                                                                                          و اینک سکوت است. 


                                   حرم امام رضا (ع)                ساعت  54 : 22                     26/7/1382    »

  
  
      اون شب بالاخره تموم شد. 4 ماه و  16 روز بعد، روزبه مرد....

 

+ نوشته شده در  جمعه 2 شهریور1386ساعت 8:54 بعد از ظهر  توسط  انیس   | 

تقدیم به آستان « فرزاد حسنی » !

وقتی در تابستان 82 فرزاد حسنی با « کوله پشتی » برای نخستین بار برای جذب مخاطب تلاش می کرد، با توجه به مضامینی که در قالب برنامه خود سعی در تحمیل آن به مخاطب - صد البته عام - خود داشت، شاید کسی سرنوشت امروز وی را متصور نبود. به خصوص هواداران پرو پا قرصش که وقتی علت جذاب بودن وی و برنامه اش را از آنان جویا می شدی، پاسخ قانع کننده ای - گاه حتی برای خود - نداشتند. در سالها و بویژه هفته های اخیر حجم مقالات، خبرها، تحلیل ها و اظهار نظرهای رسمی و غیر رسمی در مورد این چهره خبرساز نه به حد کافی - که بیش از حد - به سمع و نظر همه ما رسیده است. سخن من در توصیف برنامه نو پائی خواهد بود که این روزها به مدت حدود 30 دقیقه هر شب (به جز جمعه ها) از شبکه دو در حال پخش است و می تواند برای کارمند « تعدیل شده » (قدیمی ها به جای آن، عبارت ملموس تر «اخراج شده» را به کار می بستند) صدا و سیمای جمهوری اسلامی کلاس درسی به غایت آموزنده باشد.

« رامبد جوان » و « اشکان خطیبی » با اجرای ساده، بی آلایش و در حین حال شاد و انرژیک خود در برنامه شبانگاهی «خانه ای با طرح نو » ، به جناب حسنی و امثال ایشان می آموزند که کسب موفقیت در جذب مخاطب، لزوما نیازمند دست یازیدن به اعمالی همچون "تخلیه زیر ابروان"، " نزول قر و فر در برابر دوربین رسانه ملی"، "آرایش غلیظ به جای گریم"، "آراستن موها به سبک های مامانم اینائی"، " اظهار فضل در شاخه های علمی خارج از حیطه تخصص" ، " به کار گیری الفاظ زمخت و حتی گاهی کاملا بی ربط " و "تظاهر به داشتن اعتقاد به مسائلی که هرگز اعتقادی بدانها در ما نیست" و .... نبوده و نخواهد بود.

بهره گیری بهینه از زمان هر چند اندک برنامه، طرح سؤالات مفید و گاه فانتزی برای مسابقه پیام کوتاه، برقراری ارتباط صمیمانه و سرشار از احترام با مخاطب و میهمان، پرهیز از زیاده گوئی، یاوه گوئی و «درشت گوئی» (که این آخری همواره نقطه عطف کلام فرزاد خان حسنی بود) را می توان به عنوان تعدادی از نقاط روشن «خانه ای با طرح نو » برشمرد. در مقابل دوربین، خبری از خودنمائی، چاپلوسی، تظاهر و تقابل نیست. هر چه بوده، تعامل بوده و حفظ تعادل میان طنز و جد.

در خانه ای که «جوان» و «خطیبی» با طرحی کاملا نو ارائه کرده اند، علیرغم نو گرائی، خبری از سنت شکنی های مضحک و بی اساس نیست. در این خانه شب ها «خوش» اند (و نه قشنگ) و شماره تلفن همراه مخاطبان ....0912 (و نه صفر- نهصد و دوووووووووووآآآآزده) !
+ نوشته شده در  جمعه 2 شهریور1386ساعت 0:26 قبل از ظهر  توسط  انیس   | 

دل خوشی های کودکانه ما ...


از همان روز اول که به دنيا می آييم دلمان خوش است ؛
دلمان خوش است که مادری داريم که شيرمان می دهد،
دلمان خوش است که پدری داريم که می توانيم با موهای صورتش بازی کنيم،
دلمان خوش است که همه گوسفند ها و گاو ها و مرغ ها برای شکم ما آفريده شده اند،
دلمان به اين خوش می شود که زمين زير پای ماست و آسمان هم ؛
دلمان به قيافه خودمان توی آينه خوش می شود،
دلمان خوش می شود به اينکه توی جيبمان يک دسته اسکناس داريم،
دلمان به لباس نويی خوش می شود و به اصلاح سر و صورتی ذوق می کنيم،
يا وقتی که جشن تولدی برايمان می گيرند،
يا زمانی که شاگرد اول می شويم.
دلمان ساده خوش می شود به يک شاخه گل يا هديه ای که می گيريم،
يا به حرف های قشنگی که می شنويم.
دلمان به تمام دروغ ها و راست ها خوش می شود،
به تماشای تابلويی يا منظره ای يا غروبی يا فيلمی در سينما و شکستن تخمه ای؛
دلمان خوش می شود به اينکه روز تعطيلی را برويم کنار دریا و خوش بگذرانيم مثلا با خنده های بی دليل،
يا سرمان را تکان بدهيم که حيف فلانی مرد يا گريه کنيم برای کسی؛
دلمان خوش می شود به تعريفی از خودمان و تمسخری برای ديگران،
يا به رفتنی به مهمانی و نگاه های معنی دار و اينکه عاشق شده ايم مثلا؛
دلمان خوش می شود به غرق شدن در روياهای بی سرانجام،
به خواندن شعر های عاشقانه و فرستادن نامه های فدايت شوم؛
دلمان ساده خوش می شود با آغوشی گرم و حرف هايی داغ،
دلمان خوش است که همه چيز رو براه است،
که همه دوستمان دارند،
که ما خوبيم.
چقدر حقيريم ما....
چقدر ضعيفيم ما...

دلمان خوش است که می نويسيم و ديگران می خوانند و عده ای می گويند: آه چه زيبا !
و بعضی اشک می ريزند و بعضی می خندند؛
دلمان خوش است به لذت های کوتاه،
به دروغ هايی که از راست بودن قشنگ ترند ،
به اينکه کسی برايمان دل بسوزاند يا کسی عاشقمان شود ...
با شاخه گلی دل می بنديم و با جمله ای دل می کنيم
دلمان خوش است به شب های دو نفری و نفس های نزديک،
دلمان خوش می شود به برآوردن خواهشی و چشيدن لذتی؛
و وقتی چيزی مطابق ميل ما نبود،
چقدر راحت لگد می زنيم و چه ساده می شکنيم همه چيز را ؛


روز و شب ها تمام می شود و زمان می گذرد...
دلمان خوش می شود به اينکه دور و برمان پر می شود از بچه ها،
دلمان به تعريف خاطره ها خوش می شود و دادن عيدی،
دلمان به اينکه دکتر می گويد قلبت مشکلی ندارد ذوق می کند،
و اينکه می توانيم فوتبال تماشا کنيم و قرص نيتروگليسيرين بخوريم؛
دلمان به خواب های طولانی و بيداری های کوتاه خوش است،
و زمان می گذرد ...

حالا دلمان خوش می شود به گريه ای و فاتحه ای،
به اينکه کسی برايمان خيرات بدهد و کسی به يادمان اشک بريزد،
ذوق می کنيم که کسی اسممان را بگويد ،
و يا رهگذری سنگ قبرمان را بخواند ؛
و فصل ها می گذرد ...

دلمان تنها به اين خوش می شود که موشی يا کرمی از گوشت تنمان تغذيه کند،
يا ريشه گياهی ما را بمکد به ساقه گياهی ؛
دلمان خوش است به صدای عبور آدم هايی که آن بالا دلشان خوش است که راه می روند روی قبر ما ،
و دلمان می شکند از لايه های خاکی که سنگ قبرمان را در مرور زمان می پوشاند،
و اينکه اسممان از ياد بچه ها رفته است ؛
و زمان باز می گذرد ...

دلمان خوش است به استخوان بودن ،
به هيچ بودن ،
به خاک بودن دلمان خوش است ،
به مورچه ها و موش ها و مارها ...

ما آدم ها چه راحت دلمان خوش می شود
مثل کودکانی که هنوز نمی فهمند
ما اشرف مخلوقات عالم هستيم و چقدر خوش به حالمان می شود،
ما خيلی خوبيم!...
و من دلم خوش است به نوشتن همين چند جمله،
...و این است پایان سایه روشن .


*** (این متن از طریق یه e-mail به دستم رسیده بود و اسمی از نویسنده برده نشده بود.)
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 شهریور1386ساعت 2:16 بعد از ظهر  توسط  انیس   | 

گشت در دنیای مجازی

   

         نمی دونم در مورد سؤالی که در پست قبل مطرح کردم چقدر فکر کردید و براش وقت گذاشتید. پاسخ می تونه براتون خیلی جذاب و در عین حال کمی حیرت آور باشه؛ حتی برای اونائی که در حوزه IT و فناوری های نوین تحت web مطالعه و فعالیت می کنند. ارائه یک solution جامع و کاربردی می تونه بسیاری از محدودیت ها رو در جریان فعالیت های حیاتی بشر و حتی در کارهای روزمره اش از بین ببره که بدون شک محدودیت « اعمال حضور » (و نه حضور فیزیکی) مهمترین اونهاست. با این توضیح، حالا بهتر می تونیم وارد ایده پردازی در این مورد بشیم. ذکر کرده بودم که لزوم یافتن راه حل برای این مسأله، داشتن تفکر تکنولوژیک و مکانیزه است. پس بهتره سعی کنیم از فناوری های موجود برای این منظور استفاده کنیم.

     همه ما می دونیم که امروزه بسیاری از تراکنش های مالی و اطلاعاتی در سراسر جهان از طریق web صورت می گیره. وب سایت های امروزی برای جست و جو و کسب اطلاعات متنی، تصویری و صوتی بسیار ایده ال هستند. آقای «مک کانون» طی مقاله ای در Businessweek به نکته جالبی در مورد وب امروزی اشاره کرده:

" سال 2005 که Google سرویس Google Earth رو معرفی کرده بود، مردم دوست داشتند تا نام محله خود را تایپ کنند و از فضا به آرامی پائین بیایند تا تصویر خانه خود را از بالا ببینند. این روزها کاربران آنقدر پیشرفت کرده اند که Google Earth خود را با مدل های سه بعدی و عکس های ساخت خودشان کامل می کنند... "

 از سوی دیگه بسیاری از خریدها و بازدید ها هم با کمک دوربین های اینترنتی از طریق امکان پذیر شده و عملکرد بسیاری از وب سایت ها تحت تأثیر استفاده از این قابلیت ها ، پیشرفت قابل ملاحظه داشته است. اما می دونیم که بهره گیری از این امکانات، مستلزم حضور فیزیکی کاربر در حین انجام خرید، بازدید و ... است. حالا راه حل ما چی می تونه باشه ؟
    
        یک همزاد دیجیتالی برای خودتون تصور کنید که در فضای اینترنتی 3 بعدی در حال گشت و گذاره !

آقای «مک کانون» در ادامه می نویسه:

     " ... نزدیک است روزی که [کاربران] بتوانند در یکی از خیابان های Google Earth قدم بزنند و یک آشنا ببینند و شروع به سلام و احوالپرسی کنند. با این نوع ملاقات ها هنوز چند سالی فاصله داریم؛ ولی اینها به هیچ وجه خواب و خیال محسوب نمی شوند...  یک اینترنت سه بعدی می تواند نسخه مجازی بسیاری از فعالیت های روزانه ما را بازسازی کند که ممکن است با افراد هم سلیقه خود انجام دهیم... "


   اما برای اینکه تضمین اجرائی این پروژه کاملا روشن بشه، بد نیست بدونید که - همونطور که در پست قبلی هم ذکر شد - غولهائی همچون  Google , IBM , Linden Lab و شرکت های دیگه ای مثل Multiverse Networks , Qwaq  در راستای این پروژه فعالیت می کنند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 مرداد1386ساعت 3:54 بعد از ظهر  توسط  انیس   | 

ذهن خلاق !

گاهی وقتها ایده های به ظاهر مسخره ای به مغزم خطور می کنه که اغلبشون یه پاپاسی هم نمی ارزند. چون یا ارزش پیاده سازی ندارن و یا اینکه به نوعی دیگه توی پروژه های دیگه و توسط شرکت های بزرگ و کوچک روشون کار شده و به جائی نرسیده. اما ایده ای که دیروز به ذهنم رسید، یه خورده بفهمی نفهمی ملات داره؛ مخصوصا اینکه امروز از یکی از مقالاتی که خوندم ، فهمیدم که شرکت هائی مثل IBM ,Linden Lab و Google دارن عینا روی همچین ایده ای کار می کنند. اما حالا این ایده چیه ؟

اگر اهل تماشای مسابقات فوتبال باشید، ممکنه براتون پیش اومده باشه که در زمان برگزاری یه مسابقه حساس طبق قرار قبلی بخواین در کنار دوستان مسابقه رو تماشا کنید یا اینکه با همدیگه به ورزشگاه برید و از نزدیک تماشاگر مسابقه باشید؛ اما به خاطر یه مشکل پیش بینی نشده (مثل یه قرار کاری که منشی شرکت بدون هماهنگی با شما براتون تنظیم کرده)، تماشای مسابقه مورد علاقه تون رو از دست بدید. خیلی "کنف کننده" است، نه !؟!!

یا به عنوان یک دختر خانوم جوان تصمیم دارید که از نمایشگاه مد لباس بازدید کنید و احتمالا لباسهای مورد علاقه تون رو انتخاب کنید. ولی از شانس بدتون اون روز، روز آخر نمایشگاهه و شما هم امتحان پایان ترم معارف 2 دارید و نمی تونید شخصا به اونجا برید. وسواس در انتخاب و مشکل پسند بودن هم بهتون اجازه نمی ده که کس دیگه ای رو به جای خودتون روانه نمایشگاه کنید. به نظرتون چاره چیه ؟

بهش فکر کنید. منتظر تراوشات - هر چند غیر عملی - ذهنتون هستم. ناامیدم نکنید. وقتی من تونستم در موردش ایده بدم، قطعاً شما هم می تونید. سعی کنید در این تکنولوژیک فکر کنید.

توی پست بعدی جواب رو براتون می نویسم.
+ نوشته شده در  سه شنبه 30 مرداد1386ساعت 7:20 بعد از ظهر  توسط  انیس   | 

بگذاریم که احساس هوائی بخورد...

 

به خاطر دارم وقتي در 6- 5 سالگي خاله ام رو با يك دوربين ZENIT روسي براي ثبت لحظات تلخ و شیرین مناسبت ها و مراسم فاميلي در هر حال حي و حاضر مي ديدم، حس متفاوتي نسبت به اون جعبه مشكي رنگ داشتم. حسي كه هيچ تناسبي با اون ظاهر زمخت و بند ضخيمي كه به دور گردن خاله مي افتاد، نداشت. حدود 4 سال طول کشید تا یکی از اون جعبه های مرموز وارد فضای خونمون بشه. دوربین Wizen خواهرم اونقدر تحت مراقبت های ویژه نگهداری می شد که بتونه کنجکاوی کشف اعجازی رو که در اون سراغ داشتم، در وجودم دوچندان کنه. حتی ترس از تنبیه هم باعث نمی شد که  شعله این آتش در درون من فروکش کنه... اگر چه شاید هنوز هم حسرت اون حلقه 36 تائی - که در طی یکی از رخنه کردن های انتحاری من به اتاقی که دوربین در اون نگهداری می شد، به لقا الله پیوست (!) – ته دل مینا مونده باشه.  ولی باز هم هیچ کدوم از اون اتفاقات نتونست جذابیت لنز و شاتر و فلاش رو برای من کمرنگ کنه.

چندسال بعد، برادرم ZENIT 122 خودش رو به من سپرد. دوربین صرفا در جشن ها و  سفر ها و مراسم سال نو  حلقه فیلمی به خودش می دید و من هم که از هزینه خرید نگاتیو و چاپ عکس بر نمی اومدم، منتظر می موندم تا نگاتیو به اسلاید های آخر نزدیک بشه تا کاری رو که همیشه دوست داشتم، انجام بدم. در مورد ثبت لحظه ها، نظر متفاوتی نسبت به دیگران داشتم. صف کشیدن آدم ها در مقابل دیافراگم و بذل و بخشش لبخندهای ساختگی دیگه به نظرم مضحک می اومد. دوست داشتم لحظه ای از طبیعت رو شکار کنم؛ ظرافت ها و زیبائی های نادیده یک جسم، و گاهی لحظه های گذرای زندگی که در عین حال می تونستند جاودانه باشند.

درحدود 6 سالي بود كه مشغول تهيه كلكسيون عكس هاي ديجيتال بودم و به عنوان يك تفريح دوست داشتني به اين موضوع نگاه مي كردم. هر عکسی که از طریق e-mail دریافت می کردم یا از طریق دوستان و آشنایان به دستم می رسید، در قالب Category های مختلفی – که به مرور زمان شکل گرفت -  نگهداری می کردم.  این موضوع – عکس و عکاسی – در تمام دوران زندکی من، تحت تأثیر مسأله ای به نام « تحصیل» و این اواخر « اشتغال» قرار داشته و هیچ وقت اجازه ندادم که جای این مسائل با هم عوض بشه. اما فکر می کنم الان دیگه وقتشه...

آری زمان آن رسیده است تا ... « بگذاریم که احساس هوائی بخورد...»

اگر دوست داشتید، « نگاه 5.1 مگاپیکسلی » من رو در http://e-photo.blogfa.com  ببینید !

شب خوش              

+ نوشته شده در  شنبه 27 مرداد1386ساعت 11:58 بعد از ظهر  توسط  انیس   | 

Java را Open Source بدانید !


   دیروز در هفته نامه عصر ارتباط به مطلبی برخوردم با این عنوان: « جاوای اوپن سورس » !!!

        جالب است که پس از این همه کشمکش صورت گرفته بر سر اهمیت بود یا نبود Open Source، و از سوی دیگر  تلاشهای Sun Microsystems برای به سود رسانی فعالیتهای خود، تازه مسئولان این شرکت به یاد ارائه کدهای Java به صورت باز افتاده اند. در این میان سؤالات متعددی به ذهن خطور می کند. از جمله اینکه آیا اساساً این تصمیم به مرحله اجرا در خواهد آمد؟  آیا در صورت عملیاتی شدن این ایده، Sun به چه سرنوشتی دچار خواهد شد؟  تصمیم حاضر چه سودی برای دنیای انفورماتیک به دنبال خواهد داشت؟

       با توجه به اظهارات مدیر اجرائی بخش Open Source شرکت Sun، ظاهرا این تصمیم در آستانه تحقق قرار دارد و این شرکت قصد دارد در طول حدود 11 ماه و در طی چند مرحله کدهای جاوا را به صورت online عرضه کند. بدون شک حضور کامل Sun در عرصه کد باز چالشهای اساسی را در این شرکت موجب خواهد شد. اگرچه مشارکت های پیشین خالق و حامی اصلی Java در جهان Open Source در قالب پروژه هائی همچون سیستم عامل Solaris و Mozila Firefox را می توان در حکم تجربه هائی موفق برای آن دانست، اما نباید از یاد برد که برای شرکت Sun ماهیت Java با تمامی پروژه های پیشین متفاوت است و حیات این شرکت منوط به ادامه حیات موفق Java است.

       از سوی دیگر، چالشهای رو در روی Sun هر چه باشد، قابل مقایسه با مسائلی نیست که شرکتهائی همچون Microsoft در تقابل با Open Source بدان دچار می شوند. در نهایت آنچه که مد نظر کاربران دنیای فناوری اطلاعات قرار دارد، بهبود روند ارائه خدمات در این عرصه است. امیدوارم نتیجه ارائه کدهای جاوا و پروژه های مانند آن، هر چه که باشد، به سود کاربر نهائی باشد و بس.

+ نوشته شده در  جمعه 6 مرداد1385ساعت 1:28 بعد از ظهر  توسط  انیس   | 

یادی از Wayne Dyer

حدود 3 سال پیش بود که به خوندن کتابهای روانشناسی علاقه مند شدم و هر از چند گاهی کتابی رو در این مورد مطالعه می کنم. در میان نویسندگانی که تا حالا کتابهاشون رو خوندم ، آثار روانپزشک آمریکائی ، دکتر Wayne Dyer ، بیشتر از کتابهای دیگه برای من ملموس و تاثیر گذار بوده و نکات آموزنده زیادی رو به همراه داشته. برای همین تصمیم گرفتم که هر چند وقت یکبار سری یه کتابهاش بزنم و نکاتی رو که به نظرم جالبه، براتون بنویسم.


از امروز این کار رو شروع می کنم و امیدوارم این مطالب برای شما هم مفید باشه. مطالب امروز رو از کتاب "سر رشته زندگی خود را در دست گیرید" (Pulling your own Strings) انتخاب کرده ام :


1) اگر قصد دارید برای تفکر و عمل به شیوه های معین در برابر فشارهای اجتماعی تاب بیاورید، باید جسور باشید و به نیروهای باطنی خود اعتماد کنید.


2) مسئولیت کسی یا چیزی را که هستید بر دوش پدر و مادر، همسر، تقدیر یا هیچ منبع بیرونی نگذارید و به دیگران اجازه ندهید به جای شما فکر کنند.


3) باید به جهان و آنچه در آن هست بگوئید: من برای عقاید و ارزش ها و رفتارهایم به دیگران متکی نیستم. می خواهم به سوئی بروم که خودم می خواهم ، آنچه را که دوست دارم انجام دهم و همان چیزی بشوم که می خواهم باشم. در مقابل هر کسی که بخواهد مرا متوقف کند، ایستادگی خواهم کرد.


4) این یک اصل مهم است: از لحاظ عاطفی هرگز وابسته به دیگران نباشید.


5) رفتارتان همواره حاصل انتخاب آگاهانه خودتان و مبتنی بر ارزش هایتان باشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 تیر1385ساعت 8:35 بعد از ظهر  توسط  انیس   | 

یک عکس ، هزاران الهام

لبریز از طراوت و تازگی

فکر نمی کنم تماشای این عکس کسی رو تحت تاثیر قرار نده.

ضمن تشکر از کار زیبای آقای آرش آشوری نیا ، پیشنهاد می کنم که حتما بقیه کارهای زیبای ایشون رو در سایت خودشون تماشا  کنید.

+ نوشته شده در  شنبه 10 تیر1385ساعت 10:29 بعد از ظهر  توسط  انیس   |